موسیقی ومولوی

«مولانا جلال الدین محمدبن سلطان العلماء بهاء الدین محمد بن حسین بن احمد خطیبی بکری بلخی» که در کتاب‌ها از او به نام‌های «مولای روم»، «مولوی» و «ملای روم» یاد کرده‌اند، علت شهرتش به رومی، اقامت طولانی و فوت او در شهر قونیه است. وی، یکی از بزرگترین و تواناترین عرفای نام‌‏آور و یکی از درخشان ترین ستاره‌های آسمان ادب فارسی است، پدرش بهاء‌الدین ولد معروف به سلطان العلماء به همراه مولانا در زمان حمله مغول یا به علت رنجش از خوارزمشاه به بلخ رفته است. در سال‌های 638 تا 642 هـ. ق. مولوی در قونیه تدریس می‌کرد.
در سال 642 «شمس الدین محمد بن علی بن ملک داد تبریزی» به یکباره بر سر راه «مولانا» قرار گرفت و دیدارش «مولانا» را دگرگون کرد. درباره این رویداد، افسانه‌های بسیاری بافته اند که برخی از آن‌ها مبالغه‌آمیز، به نظر می‌رسند. «مولانا» با دیدار شمس به شاعری پرداخت و با روگردانی از مقامات دنیوی، زندگانی خویش را وقف ارشاد و تربیت عده ای از سالکان خانقاه خود کرد.
مولوی، دست ارادت از دامان ارشاد «شمس» برنداشت تا اینکه «شمس» در سال 645 هـ. ق. به دست عده‌‏ای از شاگران متعصب «مولانا» کشته شد. شمس تنها شانزده ماه با مولوی محشور بود که دگرگونی و شوریدگی در او پدید آمد تا آنجا که دیوان شمس را به نام و عشق شمس نوشت. سپس مدت پانزده سال با حسام الدین چلپی که از افراد مورد توجه شمس بود هم‌صحبت شد و دیوان کبیر غزلیات مثنوی را به خواهش وی جمع آوری کرد.
وفات «مولانا جلال الدین» در پنجم جمادی الآخر سال 672 اتفاق افتاد. مرگ وی در قونیه به صورت واقعه‌ای تلخ تلقی شد، چندان که تا روز چهلم،مردم سوگوار بودند. پیکر او را در کنار قبر پدرش به خاک سپردند.از آن زمان تاکنون آرامگاه او وعده‌گاه عاشقان و صاحب دلان بوده است.آثار وی شامل دیوان شمس تبریزی، مثنوی معنوی، رباعیات، فیه مافیه (تقریرات مولانا به نثر) مکاتیب ( نامه‌های مولانا) مجالس سبعه ( سخنان مولانا بر منبر) می‌شود.


موسیقی و مولوی


مثنوی معنوی با نوای نی آغاز می‌گردد آنجا که مولانا جلال الدین محمد رومی بلخی می‌‏گوید:
بشنو از نی چون حکایت می‌‏کند
از جدایی‌ها شکایت می‌‌کند
در حقیقت، از دیدگاه مولوی نفس الهی در نی دمیده شده و نفخه‌ی‏الهی از بانگ نی‌ ‏جاری گشته و او را به بازگشتن به اصل خویش فرامی‌خواند. مولوی، این ندای آسمانی و نوای نی را ناشی از آتش عشق الهی می‌داند و برای بی نصیبان از آن، نابودی آرزو دارد:
آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد
مولانا، در جایی دیگر، به استقبال پرده‌های موسیقی می‌رود و از این پرده‌ها که از روز«اَلَست» مست از می‌ناب گشته‌اند، ربودن جان و بالا بردن آن تا به جهان دلربای دیگر را می‌طلبد:
مرحبا ای پرده، تو آن پرده‌ای
کز جهانِ جان، نشان آورده‌ای
برگذر از گوش و بر جانها بزن
ز آنک جان این جهان است مرد
درربا جان را و بر بالا برو
اندر آن عالم که دل را برد
مولوی معشوقِ پرده نوازِ پرده نشین را، دل و دیده و سر چشمه بینایی و روشنایی می‌داند:
در دل من پرده‌ی نو می‌‌زنی
ای دل و ای دیده و ای روشنی
پرده تویی وز پس پرده تویی
هر نفسی شکل دگر می‌کنی
پرده چنان زن که بهر زخم‌های
پرده‌ی غفلت ز نظر برکنی
و در ادامه چنین اظهار می‌کند که از نوای چنگِ آن پرده نشین ِ پرده نواز، نکته‌های چون جان می‌شنود:
نکتهی چون جان شنوم من ز چنگ
تنتن تنتن، که تو یعنی تنی
گر تنم و گر دلم و گر روان
شاد بدانم که توأم می‌تنی
مولانا، بر این باور است که پرده‌های موسیقی که توسط معشوق نواخته می‌شود، قصد عقل و جان انسان را می‌کند و آن‌ها رابه چنان رقصی در می‌آورد که از شادی و غم رهایی می‌یابد:
می‌ شناسد پرده‌ی جان آن صنم
چون نداند پرده را صاحب حرم
چون ز پرده قصد عقل ما کند
تو فسون بر ما مخوان و برمدم
کس ندارد طاقت ما آن نفس
عاقل از ما می‌ رمد دیوانه هم
آن چنان کردیم ما مجنون که دوش
ماه می‌ انداخت از غیرت علم
پرده‌هایی می‌ نوازد پرده در
تارهایی می‌ زند بی‌زیر و بم
عقل و جان آن جا کند رقص الجمل
کو بدرد پرده شادی و غم
این نفس آن پرده را از سر گرفت
ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم
وی در تفسیر «یا جبال اوّبی معه و الطیر» کوه را همچون حضرت داوود (ع) مطربِ مست از می‌عشقِ الهی می‌شمارد و او را هم آواز و هم پرده با نغمه‌های داوودی می‌داند:
کوه با داود گشته همرهی
هردو مطرب مست در عشق شهی
یا جبال اوبی امر آمده
هر دو هم‌آواز و هم ‌پرده شده
و در غزلی دیگر، پس از اشاره به جان دادن بسیاری از مردمان در اشتیاق شنیدن آواز و نغمه حضرت داوود (ع)، نوایِ دلنشینِ محبوبِ خویش را حیات بخش معرفی می‌نماید:
شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمرد
ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود
شها نوای تو برعکس بانگ داوود ست
کز آن بمرد و از این زنده می‌شود موجود
ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست
هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود
و در جایی دیگر، جبریل را رقصان در عشق جمال حق توصیف می‌کند و از شمس الحق تبریزی نیز، همنوایی با پرده‌های موسیقی را می‌طلبد.
جبریل همی رقصد در عشق جمال حق
عفریت همی رقصد در عشق یکی دیوه
ای مطرب مشتاقان شمس الحق تبریزی
می‌نال در این پرده زنهار همین شیوه
وی در غزلی دیگر خود را یک دهل‌زن می‌داند که از پرده نوشینِ یار، مست گشته و دهلِ خویش را چون پرچم بر سر نیزه بسته و آشکار ساخته است:
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم
منم آن مست دهل‌زن که شدم مست به می‌دان
دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم
مولانا در غزلی که آن را با آرزوی پرده‌های بیات اصفهان و ناله خوشِ سوزانِ نی، آغاز می‌کند، ضمن بر شمردن برخی دستگاه‌ها، آوازها، ردیف‌ها و گوشه‌های موسیقی اصیل ایرانی، دانش موسیقی را همچون شهادتین برای ایمان خود لازم می‌داند:
ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست
وی نای ناله خوش سوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگو خوش ترانه ای
من هدهدم صفیر سلیمانم آرزوست
از پرده‌ی عراق به عشاق تحفه بر
چون راست، بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغاز کن حسینی زیرا که مایه گفت
کان زیر خرد و زیر بزرگانم آرزوست
در خواب کرده ای ز رهاوی مرا کنون
بیدار کن به زنگله‌ام کآنم آرزوست
این علم موسقی بر من چون شهادتست
چون مومنم شهادت و ایمانم آرزوست
ای عشق عقل را تو پراکنده گوی کن
ای عشق نکته‌های پریشانم آرزوست
ای باد خوش که از چمن عشق می‌رسی
بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست
در نور یار صورت خوبان همی‌ نمود
دیدار یار و دیدن ایشانم آرزوست
***
مولانا در غزلی دیگر که آن را با آرزوی نواختن در دستگاه سه گاه آغاز می‌کند، با ذکرِ نامِ دستگاه‌ها، آوازها، ردیف‌ها و گوشه‌های موسیقی اصیل ایرانی، به اثربخشی آن‌ها در درمان بعضی دردها اشاره نموده است. به عنوان، نغمه‌های عراق را، درمان درد فراق و پرده‌های اصفهان را نوازنده روح و جان دانسته است:
می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی
بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بینوایی
قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی
ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی
در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی
از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی
گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی
در پرده‌ی حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی
از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی

وی جان دادن در برابرِ آوازِ یارِ همراز را،حلال می‌شمارد و می‌گوید:
بگو ای یار همراز این چه شیوه است
دگرگون گشته‌ای باز این چه شیوه است
بدان آواز جان دادن حلال است
زهی آواز دمساز این چه شیوه است
و در غزلی دیگر، ضمن خوشامد گویی به مطرب و درخواست پیوند کردن پرده‌ها، از جانبِ شمس تبریزی نیز به آن خوش سیما، خوشامد می‌گوید:
پرده داری کن تو ای شب کان مه اندر خلوت است
مطـربا پیوند کن تو پرده‌ها شاد آمدی
چون به نزد پرده دار شمس تبریزی رسی
بشنوی از شش جهت کای خوش لقا شاد آمدی
به هر حال، واژه‌ها و اصطلاحات موسیقی در بسیاری از اشعار مولوی، به چشم می‌خورند که در اینجا به منظور رعایت اختصار به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:
همچو چنگ از حال خود خالی شدیم
پرده عشاق را بنواختیم
آن چنگ که می‌زارد گویم ز چه می‌زارد
کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی
***
مطربا در پیش شاهان چون شدستی پرده دار
برمدار اندر غزل جز پرده‌های شا هــوار
***
سبک بنواز ای مطرب ربابی
بگردان زودتر ساقی شرابی
... چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن
نگویی ناله نی را جوابی
***
مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
آتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن

تار چنگت را ز پود صرف می‌ جانی بده
زان حراره کهنه نوبخت بر اوتار زن
***
برخیز ز خواب و ساز کن چنگ
کان فتنه مه عذار گلرنگ
تا حلقه مطربان گردون
مستانه برآورند آهنگ

همانگونه که در اشعار یاد شده مشاهده می‌ شود، می‌ توان گفت مولانا جلال الدین محمد بلخی رومی‌، تسلط کامل به موسیقی داشته و در حقیقت با سروده‌های خویش به موسیقی روح بخشیده تا جایی که نفس و هوا، از دیدگاه او الهی شده است. او در مثنوی معنوی، سخن را با نوای نی آغاز می‌‌کند و می‌‏گوید «بشنو از نی چون حکایت می‌‏کند». زیرا بر این باور است که نفس خدایی در نی دمیده شده و نفخه ‌‏الهی از بانگ نی‌ ‏جاری می‌‏شود. در ادامه به جدایی بشر از اصل خود اشاره می‌ کند و می‌‌گوید «وز جدایی‌‏ها شکایت می‌‏کند». یعنی در نظر او وطن مفهومی‌جغرافیایی نداشته و وطنِ انسان را، اصل وجود او می‌‏داند. مولوی با چنین نگرشی، برای جهانیان عشق و محبت به ارمغان آورده است.

 

 

موسیقی سرشار غزلیات مولانا از همین بی‌خویشتنی نشأت می‌گیرد و در واقع ازخود بیخود شدن‌های مولوی درغزل‌های او نواخته می‌شود و به همین دلیل است که کلیات شمس تبریزی بیشتر از آنکه یک مجموعه شعر به نظر بیاید، یک مجموعه موسیقی است.
بی‌خویشتنی مولانا بسیار گسترده است و این گستردگی، وسعت روح او را به همراه دارد، مولانا برای ایجاد آثارش از خود آگاه خود بهره نگرفته و ایدئولوژی خود را آگاهانه در متن نیاورده است.
حرف مولانا از یک منشأ وسیع سرچشمه می‌گیرد و می‌توان گفت کشفیات روحی و عرفانی، ناخود‌آگاه او را روز به روز گسترش داده است.
اشعار مولانا در واقع نه ذهن ما که ناخود‌آگاه ما را مشغول خود می‌کند، پس نمی‌توان با شعر او به صورت شعورمند و عالمانه برخورد کرد.
مولانا اصلاً جای مکث کردن نیست، سیل است که موج می‌زند و حرکت می‌کند و ما با این موج حرکت می‌کنیم، البته در همین موج ملایم هم یک رخوت شاعرانه وجود دارد که قابل لمس است.
کاکاوند وجود پارادوکس‌های شگفت انگیز در شعر مولانا را نتیجه بی‌خویشتنی وی عنوان کرد و گفت: این پارادوکس‌ها در واقع تسلیم حماسی عاشق در برابرمعشوق است و روحیه حماسی مقتدر عاشق که در شعر فارسی نایاب است، در کلام و اشعارمولانا غوغا می‌کند.
وی با اشاره به سادگی زبان مولانا و نزدیک بودن آن به زبان مردم، بیان داشت: می‌توان گفت آسمانی‌ترین متن ادبیات فارسی که همان کلیات شمس تبریزی از مولاناست، در واقع ازهمه متون دیگر زمینی‌تر است و این به دلیل ویژگی‌های ملموس و باورپذیر شعرمولانا و به ویژه روایت‌ها و دیالوگ‌ها در غزلیات اوست که در هیچ دیوان فارسی مشاهده نمی‌شود.
این عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد واحد کرج تأکید کرد: مولانا در غزلیاتش از گفت‌وگوها و نحوه بیانی استفاده می‌کند که ما کمتر عادت کرده‌ایم در شعر ببینیم، او از ابزار روزمره مربوط به مخاطب خود طوری استفاده می‌کند که آن را به تعالی مورد نظر خود می‌رساند.
در واقع مولانا یک هنرمند مردمی است که هم حضور او در اجتماع کاملاً مشخص است و هم حضور مردم و جامعه در آثار او تبلور می‌یابد و این هم یکی ازدلایل هنجارگریزی و شکستن نرم‌ها در اشعار وی است.
گرایش اجتماعی، زنده بودن فضای شعری، ملموس بودن تصاویر شعری و حضور جامعه در شعر مولانا که نتیجه باور جامعه توسط مولاناست، هیچکدام رفتار ادبی وی نیست وحتی یک بیت فاخر ادبی به سبک سعدی هم در اشعار مولانا وجود ندارد.
مولانا بی قراری‌های خود را در شعرش بیان می‌کند، ریتمی از جهان می‌گیرد که همان ریتم، وزن اشعار اوست و در واقع با واژه‌هایش برای مخاطب خود موسیقی اجرا می‌کند.
مخاطب مولانا در جریان مواج موسیقی شعر او قرارمی‌گیرد و از این شعر یک دریافت ناخود آگاه دارد.

آهنگ اشعار مولانا لذت شنیدن آن را بیشتر می کند

 

 

 

 

 

اشعار زیبای مولانا به خاطر معانی عارفانه و آهنگینی خاصش به راحتی شنونده را درگیر و تحت تاثیر خود قرار می دهد.

اشعار مولانا از جمله مفاخر و گنجینه های غنی فرهنگی ماست که باعث شده هر عضو از جامعه هنری فرهنگی نه تنها در ایران بلکه در سال های اخیر غیرایرانی ها نیز به نحوی در آثار خود از این اشعار بهره گیرند.

موسیقی دان ها و اهالی این هنر بیش از هر قشر و گروه هنری دیگر تحت تاثیر سروده های مولوی بوده اند و این به خاطر ریتم خاص و معنای عارفانه اشعار این شاعر ایرانی است.

ماهیت اشعار مولانا و تاثیرگذاری آن به حدی است که به راحتی درون و باطن افراد را درگیر خود کرده و موسیقی آن نیز این لذت را چند برابر می کند و احساس آرامش جان را در شنونده ایجاد می کند.

 

مقدمه:‌ مهارت مولانا در علم موسیقی، سبب شده که وی بتواند در 55 بحر از بحور مختلف، شعر بسراید. وی هم در موسیقی علمی تبحر داشته و هم در موسیقی عملی. او به خوبی وزن شناسی را می دانسته و نوازنده چیره دست «رباب» نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا حدی بوده که حتی در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.

 

موسیقی و ادیان

افلاطون می‌گوید: «نغمه و وزن موسیقی تاثیر فوق العاده‌ای در روح انسان دارد و اگر درست به کار رود، می‌تواند زیبایی را در رویاهای روح جایگزین کند». موسیقی تاثیری شگرف بر روح آدمی دارد و می تواند لطیف‌ترین احساسات انسانی را بر انگیزد.
ابونصر فارابی، فیلسوف موسیقیدان شهیر ایرانی و صاحب «الموسیقی الکبیر» نیز میان فطرت انسان و موسیقی، پیوند قائل است و پیدایش موسیقی را معلول سرشت آدمی می‌شناسد.

جایگاه موسیقی در فرهنگ معنوی و مذهبی نیز، بسیار با اهمیت است. ادیان و مذاهب مختلف، تجلی گاه نمونه های متعالی از موسیقی هستند. آیین‌ها و مراسم گوناگون موجود در هر کیش و مذهبی، هر یک به نوعی، با گونه ای از موسیقی همراه‌اند.
اساساً موسیقی انسانهای نخستین، به هر شکل و صورتی که بوده، جنبه روحانی داشته و در قالب ستایش و نیایش خدایان و مناسک دینی بوده است.

در فرهنگ اسلام هم، می توان از موسیقی عاشورایی و تعزیه، موسیقی عبادی (اذان، تلاوت قرآن، روضه، نیایش و...) و موسیقی عرفانی به عنوان جلوه هایی از این حضور نام برد.
بودائیان کتب مذهبی خود را با نوعی موسیقی می‌خوانند و آداب مذهبی آنان همراه با رقص و آواز است. عقیده چینیان نیز بر این بوده است که :«با خدایان، با زبان موسیقی می توان سخن گفت.»

موسیقی، شعر و مولانا

موسیقی پیوندی دیرینه با شعر دارد و در فرهنگ اسلامی نیز چنین است. ابونصر فارابی، معتقد بوده است که اقاویل شعر اگر با موسیقی همراه شوند، عنصر تخییل در آن ها افزون تر خواهد شد و بر میزان فعل و انفعالات ِ نفس در برابر اثر می‌افزاید.
دکتر حسین نصر(از فلاسفه معاصر اسلامی) نیز به این ارتباط تنگاتنگ موسیقی و شعر اشاره دارد و می گوید: «در تمدن اسلامی، به طور کلی موسیقی بسیار آمیخته با شعر بوده است. شعر شکل مطلوب هنر در جهان اسلام است و این توجه به شعر مستقیماً ناشی از ساختار شاعرانه وحی قرآن است. هیچ ملت مسلمانی را نمی یابید که سنت شعری بسیار غنی نداشته باشد. برخی از بزرگترین شاعران در جهان اسلام، نوازندگان و موسیقیدانان بزرگی نیز بوده اند، لذا شعری آفریده اند که بسیار موسیقایی است.»

نمونه بارز چنین شعرایی، "مولانا جلال الدین محمد بلخی" است. مهارت مولانا در علم موسیقی، سبب شده که وی بتواند در 55 بحر از بحور مختلف، شعر بسراید. وی هم در موسیقی علمی تبحر داشته و هم در موسیقی عملی. او به خوبی وزن شناسی را می دانسته و در جای جای دیوان غزلیات کبیر می توان نشانه هایی از آگاهی گسترده‌ی او از موسیقی را یافت. چنانچه در غزل:

می‌زن سه تا که یکتا گشتم مکن دوتایی
یا پرده رهاوی یا پرده رهایی

بی زیر و بی‌بم تو ماییم در غم تو
در نای این نوا زن کافغان ز بی‌نوایی

قولی که در عراق است درمان این فراق است
بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی

ای آشنای شاهان در پرده سپاهان
بنواز جان ما را از راه آشنایی

در جمع سست رایان رو زنگله سرایان
کاری ببر به پایان تا چند سست رایی

از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند
آن هر دو خود یک است و ما را دو می‌نمایی

گر یار راست کاری ور قول راست داری
در راست قول برگو تا در حجاز آیی

در پرده حسینی عشاق را درآور
وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی

از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو
تو شمع این سرایی ای خوش که می‌سرایی

بیش از 20 اصطلاح موسیقی را از قبیل نام سازها و پرده‌ها و مقام‌ها آورده است. او همچنین در موسیقی عملی هم دستی داشته و نوازنده چیره دست «رباب» نیز بوده است. مهارت وی در نواختن رباب تا حدی بوده که حتی در ساختمان این ساز تغییراتی نیز پدید آورده بود.
دکتر شفیعی کدکنی اعتقاد دارد که:«از عصر شاعرْ – خنیاگران ایران باستان، تا امروز، آثار بازمانده هیچ شاعری به اندازه جلال الدین مولوی، با نظام موسیقیایی ِ هستی و حیات انسان، هماهنگی و ارتباط نداشته است.»

اشعار مولانا، به روشنی بیانگر مهارت موسیقیایی وی بوده و اشعار غنایی مولانا با موسیقی درآمیخته است. شاید بتوان گفت که هیچ شاعری، تا به این حد، موسیقی را در شعر خود وارد نکرده است. عنصر موسیقیایی در غزلیات مولانا آنچنان برجسته است که حتی خواندن ساده اشعار وی، بی ساز و آواز، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شور می آفریند. البته به شرط آنکه شدّ و مدّ و تقطیعات اشعارش به درستی رعایت شود:

ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

***
ای یوسف خوش نام، ما خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بر دریده دام ما

***
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 


موسیقی و جایگاه آن نزد مولانا

آشنایی مولانای روم با موسیقی، به دوران نوجوانی او بر می‌گردد؛ آن هنگام که وی همراه خانواده، از بلخ به بغداد مهاجرت می کردند. در این سفر، او با موسیقی کاروانی آشنا گشت و نیز از هر شهر که می گذشتند، با موسیقی محلی آن دیار آشنا می‌شد. به تعبیر دکتر زرین کوب: « آهنگ حدی که شتربان می‌خواند و نغمه نی که قوال کاروان می نواخت، او را با لحن ها و گوشه های ناشناخته دنیای موسیقی آشنا می‌کرد».

مولانا اما تا پیش از دیدار شمس، چندان به موسیقی نمی پرداخت. او فقیه بود و فقها را میانه ای با موسیقی نبوده و نیست. تا اینکه شمس بر وی طلوع کرد و مولانایی دیگر پدید آمد. شمس، مولانای نو را به سماع خواند؛ کاری که او پیش از آن هرگز انجام نداده بود.
نزد مولانا (مولانای پس از دیدار با شمس!) موسیقی از جایگاه و اعتبار ویژه ای برخوردار بود. مولانا مانند بسیاری از حکمای اسلامی، موسیقی را طنین گردش افلاک می‌دانست. در واقع مولانا با نظریه «فیثاغورث» در باب موسیقی موافق بود و عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب و افلاک اخذ شده است. همانطور که ضمن داستان ابراهیم ادهم(دفتر چهارم مثنوی) می‌گوید:

پس حکیمان گــفتـه اند این لحـن‌ها
از دوار چــرخ بــگــرفــتـیــم مــا

بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
می‌سرایندش به طنبور و به حلق

ما همه اجزای آدم بوده ایم

از بهشت این لحن ها بشنوده ایم...

چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود، نغمه‌های افلاک را می شنیده و سپس اصول موسیقی را بر اساس آن استخراج کرده است. در واقع او موسیقی را، که پیش از آن نیز وجود داشته، با ریاضیات درآمیخت و قواعد و اصول دقیقی برای آن تنظیم کرد. خود فیثاغورث می گوید:«من صدای اصطکاک افلاک را شنیدم و از آن علم موسیقی را نوشتم.»

همچنین مولانا بر این عقیده بوده است که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آنروست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا، روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند، در عالم لطیف الهی سیر می کرده و نغمات آسمانی را می شنیده است. بنابراین موسیقی زمینی، تذکار و یادآور موسیقی آسمانی است:

لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب

نالــه سـرنا و تـهــدیـد دهـــل
چـیزکـی مـاند بـدان ناقـور کـل

***
مؤمنـان گویـند کآثـار بهشــت
نغــز گردانــیـد هـر آواز زشــت

ما هـمه اجزای آدم بوده ایــم
در بهشت، آن لحن ها بشنوده‌ایم

گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمــان آمــد از آنــها چــیزکی

همچنین او در جایی دیگر نیز تصریح می‌کند که عارف در صدای رباب، آواز باز و بسته شدن دروازه بهشت را می‌شنود.
اما علی رغم اینکه موسیقی این جهانی را یادآور موسیقی آن جهانی می‌دانسته، با این حال به تفاوت این دو نوع موسیقی اشاره دارد و می‌گوید:

گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی

لیک چون آمیخت با خاک کرب
کی دهند این زیر واین بم، آن طرب؟

آب چون آمیخت با بول وکمیز
گشت زآمیزش، مزاجش تلخ و تیز

چیزکی از آب هستش در جسد
بول گیرش، آتشی را می کشد

گر نجس شد آب، این طبعش بماند
کآتش غم را به طبع خود نشاند

/ 0 نظر / 33 بازدید