در فضیلت پند و نصیحت


در فضیلت پند و نصیحت

نصیحت سودمند

خداوند تعالی می فرماید: پند ده به مردمان، به درستی که پند سود می دهد به اهل ایمان.

امیرالمؤمنین می فرماید: هرگاه استیلا یافتی بر سخنان سودمند، بپرهیز از زیادتی سکوت و بگوی آن چه دانی از دَرِ اندرز و پند.

چون طینت و طبیعت انسانی مرکّب است از اخلاق کریمه و صفات ذمیمه مانند زری که در معدن با سنگ آمیخته و مخلوط می باشد، لذا بر ذمّت همّت بزرگان است که زبان نصیحت گشاده دارند به مردمان تا آن چنان که آتش، زر را از غلّ و غش جدا می گرداند و به درجه خالصِ عیاری می رساند، گرمی های شعله پند و موعظه خردمندان، ناروایی و بی سعادتی را از مزاج نامستعدّادنِ راه و روش عقل و ادراک زایل کند و ایشان را بر سرحدّ کمال رساند.

;مدار پند خود از هیچ کس دریغ و بگوی

;اگرچه از طرف مستمع بود تقصیر

;سحاب، قطره باران ز کوه وانگرفت

;اگرچه در دل خار نمی کند تأثیر

سعادتمندیِ جوانان صاحب بصیرت، شنیدن پند عاقلانه پیران خردمند بود و کسی که به نصایح گوش می دهد از قبایح اعراض می کند و فراموش شده اش را فراهوش می آورد و اگر داناست توانا می شود.

عقلا و خردمندان، پند و نصیحت را راهنمای طریق رشد شمرده و گویند: چنان که عصا پیاده را در راه، معاون می گردد (کمک می کند)، موعظه احباب صادق، ناصرِ مردمانِ نیکو عاقبت می شود و علامت اقبال و رفعت و قلّت نادانی و غفلت، گوش دادن و پیروی کردن اندرز و سخنان دانشمندان است که شخص را به سر منزل سعادت می برد.

گوشمال مواعظ

چنان که اشجار را تربیت دهقان و زراعت را ریزش باران مددکارِ حال و فیض رسانِ آمال است، هر گمراه خطاکار و هر غافلِ کج رفتار را واجب است که گوشمالِ مواعظ را به جان و خدمتِ بزرگان را از جمله مددکاری های بخت و یاری های اقبال شمرد و جیب استفادات خود را از گنج خانه افادات عقلا تهی ننهد و نصیحت، شفای مرض آن کسی است که بدان گوش دهد و عمل کند.

پند مردم خیرخواه و راهنمایی دوستان صادقِ دل آگاه را نقش نگین خیریّت و صلاح خود دان که چون نصیحت از ناصحانِ امین قبول کنی، فضیحت از خویش دفع دهی و در هر معرکه که در آیی، کمرِ نصرت و فیروزمندی بر میان بندی و به قصد هر سفری که روی نهی، بی آسیب خطر به منزل مقصود رسی.

;پند دانا به گوشِ جان بشنو

;تا شوی بر مراد خود فیروز

;زانکه عاقل معاینه بیند

;روی فردا در آینه امروز

در صورتی که فایده های اعظم و راحت هایی که ترتیب شده از جهت تعیش بنی آدم، ملازمِ رکاب پند و موعظه اولوالألباب است، چگونه پیروی ندارد مرد به اندرز مشفقی که او را به راه راست نصیحت می کند و بدان سبب پندگوی امین را به تنگنای حیرت می افکند.

بی دردان عالم غیرت را نصیحت عاقلان افسانه ای است بی اثر و سنگین دلان بهایم سیرت را موعظه دانشمندان ترانه ای باشد بی ثمر. آن چنان که بدن را در حالت مرض از خوردن طعام و شراب سودی نبود، هر دل که به مرض غفلت مبتلاست از شنیدن اندرز و پند فایدتی برد.

کسی که دلش بسته هوا و هوس شد، دیگر پند و موعظه در او اثر نکند و هر که از جاده نصایح مشفقان، رویِ اختیارش بگردد و قدم به دشتِ پرخار ناهموار خودسری نهد، گردنش گرفتارِ سلاسل غولِ فلاکت و محنت های روزگار شود و عاقبت ندامت و پشیمانی بسیار برد.

متاعِ نفیس

هر چه به مردم گویی از دَرِ اندرز و پند، ابتدا خود آن را به کاربند، زیرا که قابل نصیحت کردن به مردمان آن کسی باشد که نخست خویش را از کار ناشایست باز دارد آن گاه غیر را منع دهد و از برای خود خواهد آن چیزی را که از برای دیگران خواهد.

عجب متاع نفیسی است موعظه و پند که آن چه مردم به قیمت آن دهند، نقصان نبینند و نشانه خردمندی مرد آن بود که بویِ گل نصایح، پسندِ مشام خاطرش افتد و به نصیحت گوش دهد و از وقایع دیگران پند گیرد و پیش از آنکه دیگران به واقعه او پند گیرند.

مراعات حقوق بندگی و شیوه عبودیّت و حقّ نعمت زندگی و تقرّب جویی به درگاه پروردگار به حسن کردار است نه به لطف گفتار و کسی که تصدیق کند کردار او گفتارش را، شخص کامل عیار می باشد.

آدمی را به کردار امتحان کنند نه به گفتار، چه اکثر مردم روزگار به زشت کرداری راغبند و به خوب گفتاری مایل و زبان ایشان هر چه گوید، مخالفت دارد با دل و بدین جهت اعمالشان در نزد خدای سبحان عاطل است و باطل.

;همه گفتار و هیچ معنی نه

;چون جرس بانگ و هیچ دعوی نه

;از چنین ترّهات دست بدار

;تا نگردی به نزد یزدان خوار

حکایت

گویند: دو نفر، یکی کور و دیگری بینا، سفری آغاز کردند و در بیابانی به منزلی نزول کردند، چون وقت شب گیر در رسید و خواستند سوار شوند، نابینا تازیانه خویش را یاوه (گم شده) دید و در طلب آن بر آمد. از قضا ماری از سرما افسرده در آن جا افتاده بود. نابینا آن را تازیانه تصوّر نموده، برداشت و چون دست بر آن مالید، از تازیانه خود نرم تر و نیکوتر دید، بدان شاد گشته و تازیانه گم شده را فراموش کرده، سوار گردید و به راه افتاد تا آن که از کنار افق، پرتو لمعاتِ طلوع تجلّی نمود و روز روشن گردید. مرد بینا نگاه کرد، ماری در دست نابینا دید، فریاد بر کشید که ای رفیق! آن را که تصوّر تازیانه کرده ای، ماری است زهرناک، پیش از آن که زخمی برتو زند، از دست بیفکن. نابینا خیال کرد که همراهش در آن تازیانه طمع آورده، گفت: ای یار عزیز! من تازیانه خود گم کردم و حضرت آفریدگار از آن بهتر تازیانه به من ارزانی داشته، تو را نیز هرگاه طالع مدد کند، تازیانه نیکوخواهی یافت و من از آن خواهان نیستم که به افسون و افسانه، تازیانه خویش از دست بدهم و تو برداری.

مرد بینا بخندید و گفت: ای برادر! حقّ همراهی اقتضای آن می کند که تو را از این مخاطره آگاه گردانم، سخن ناصح بشنو و ماری که در دست داری، زود آن را بیفکن. نابینا روی دَرهم کشید و دیگر متوجّه سخنان او نگردید. آن مرد بینا چندان که مبالغه از حدّ بگذرانید و سخنان خود را به سوگند موکّد گردانید، نابینا گفت: سخت قصدِ تازیانه من کرده ای و این گونه تأکید می نمایی به طمع آن که چون من آن را بیفکم تو مالک شوی، بیهوده به خاطر میار و سودای فاسد بگذار که من تازیانه ای که از عالم غیب به دستم آمده، هرگز رها نکنم و فریب گفتار تو را نخورم.

دیگر هرچه شخص بینا از دلایل و علامات و آثارِ مار به نابینا فرمود، بروی هیچ فایده نداد.

چون هوا گرم شد و افسردگی از نهاد مار بیرون رفت بر خود پیچید و در اثنای حرکت زخمی بر دست نابینا زد و در ساعت از روی مَرکب در غلتید و روانه به سوی سفر آخرت گردید و این صدمت به سبب نشنیدنِ نصیحت به وی رسید

;کسی را که عقلست و هوش

;به گفتار دانا نهد چشم و گوش

;نصیحت کسی سودمند آیدش

;که از جان و از دل پسند آیدش

 

/ 0 نظر / 61 بازدید